<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>وبلاگ نسل 3</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/" />
<modified>2006-05-10T20:33:21Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.nasle3.com,2007:/weblog//2</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.2">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2006, motahari</copyright>
<entry>
<title>هرچه معبود پسندد زیباست</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_27.html" />
<modified>2006-05-10T20:33:21Z</modified>
<issued>2006-05-06T13:42:23Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.865</id>
<created>2006-05-06T13:42:23Z</created>
<summary type="text/plain">یاران چه غریبانه رفتند از این خانه... متاسفانه و در کمال اندوه و ناباوری خبردار شدیم رئیس نسل 3 در یک حادثه دلخراش، قاطی مرغا شده و همه مجردان را داغدار نمود. لذا از تمامی بر و بچ رفقای فاب...</summary>
<author>
<name>motahari</name>
<url>http://www.hezare3.com</url>
<email>ehsan_motahari@yahoo.com</email>
</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>یاران چه غریبانه رفتند از این خانه...<br />
متاسفانه و در کمال اندوه و ناباوری خبردار شدیم رئیس نسل 3 در یک حادثه دلخراش، قاطی مرغا شده و همه مجردان را داغدار نمود.<br />
لذا از تمامی بر و بچ رفقای فاب و مجرد هوادار خفن آن طفلک تقاضا می شود در این مصیبت عظما يك دقيقه سكوت فرمايند!<br />
از طرف دوستداران همدانی!</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>نگاه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_26.html" />
<modified>2006-04-30T05:39:52Z</modified>
<issued>2006-04-30T06:34:08Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.864</id>
<created>2006-04-30T06:34:08Z</created>
<summary type="text/plain">داشتم از نماز خونه می اومدم بیرون خم شدم که کفش هام رو بپوشم یهویی سنگینی یه نگاه رو حس کردم زیر چشمی دیدم که یکی از استادام منو زیر نظر گرفته دست و پاهام رو گم کردم نمی دونستم...</summary>
<author>
<name>weblog_z_moosa</name>
<url>takapoo.parsiblog.com</url>
<email>z_moosa1383@yahoo.co.in</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>داشتم از نماز خونه می اومدم بیرون خم شدم که کفش هام رو بپوشم یهویی سنگینی یه نگاه رو حس کردم زیر چشمی دیدم که یکی از استادام منو زیر نظر گرفته <br />
دست و پاهام رو گم کردم نمی دونستم چطوری بند کفشم رو ببندم از ترس اینکه کار ضایعی نکنم افتادم رو دور اسلوموشن یه کفش پوشیدن ساده 5 دقیقه طول کشید<br />
وقتی از نماز خونه اومدم بیرون با خودم فکر کردم :<br />
واقعا اگه سنگینی نگاه خدا رو هم به همین خوبی حس می کردم باز هم می تونستم اینقدر راحت راست راست راه برم و گناه کنم <br />
اللهم اجعل نور البصیره فی قلوبنا <br />
آمین</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>یادآوری</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_25.html" />
<modified>2006-03-16T15:47:18Z</modified>
<issued>2006-03-16T15:39:28Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.835</id>
<created>2006-03-16T15:39:28Z</created>
<summary type="text/plain">سوار اتوبوس شدم ازدحام زیادی بود. بعد ازمدتی له شدن و لای جمعیت از این ور به اون ور پاس شدن، یک جا برای نشستن پیدا کردم. اتوبوس توی یک ترافیک ستگین گیر کرده بود. من داشتم توی ذهنم یک...</summary>
<author>
<name>najmeh</name>

<email>nsm_mh@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>سوار اتوبوس شدم ازدحام زیادی بود. بعد ازمدتی له شدن و لای جمعیت از این ور به اون ور پاس شدن، یک جا برای نشستن پیدا کردم. اتوبوس توی یک ترافیک ستگین گیر کرده بود. من داشتم توی ذهنم یک جورایی برای خودم برنامه درسی می‌ریختم. در حالی که فکر درس‌های نخونده فکرم رو به خودش مشغول کرده بود، صدای ایتس ایتس ضعیفی از یک جاز قوی از فاصله‌ای دور به گوشم رسید و ذهنم رو دوباره به اتوبوس برگردوند. زیاد اهمیت ندادم و پیش خودم گفتم لابد طبق معمول صدای ضبط ماشین یکی از این الکی خوشاییست که اتفاقی توی ترافیک همجوار اتوبوس شده و ...<br />
کنارم دختری نشسته بود که از ظاهر تابلوش و جزوه‌هایی که دستش بود می‌شد فهمید که دانشجوست. جزوش باز بود و مشغول مطالعه اون بود. نگاهی بهش انداختم. به قیافش می‌خورد که از اون بچه درس خونا باشه. به نظر خیلی غرق درس بود. چشم‌هاش پر از اضطراب بود. نگاهش توی صفحه‌های جزوش ثابت شده بود و هر چند دقیقه یکبار هم چشم‌هاش رو به اطراف می‌چرخوند و اطرافش رو بررسی می‌کرد. انگار همه کس و همه چیز رو می‌پایید. مثل کسی که چیزی رو قایم کرده باشه و از نگاه دیگران بترسه. <br />
فضولیم گل کرده بود. سرم رو جلوتر بردم تا سرکی توی جزوش بکشم. درس فیزیک بود. وای همون مبحثی بود که من توش اشکال داشتم. مبحثی که برای من اونقدر سنگین شده بود که به جزوه‌هاش حتی نگاه هم نمی‌تونستم بیندازم، چه برسه به اینکه توی راه دانشگاه، اون هم توی اتوبوس اینجور غرق خوندنش بشم.<br />
آهی کشیدم، توی دلم بدجوری بهش حسودیم شد. پیش خودم می‌گفتم: خوش به حالش! چه بچه درس خونی! حتما تا برسه دانشگاه همه این مبحث رو خونده و دوره کرده. چقدر خوبه که آدم به این خوبی قدر وقتش رو بدونه و سعی کنه از هر دقیقه اون به نحو احسن استفاده مفید بکنه. کاش من هم یه کم خودم رو عادت می‌دادم توی اتوبوس بتونم راحت درس بخونم و ... <br />
توی همین فکرا بودم که احساس کردم صدای ایتس ایتس و اوپس اوپس جاز موسیقی قویتر شد. بیرون رو نگاه کردم. اتوبوس خیلی وقت بود از ترافیک خارج شده بود. جاده خلوت بود و هیچ ماشینی اطراف اتوبوس نبود. پس این صدا از کجا می‌اومد؟ داشتم با کنجکاوی تمام اطرافم رو بررسی می‌کردم که چشمم به سیم نازکی خورد که از زیر مقنعه دخترک بیرون اومده بود... تازه دوزاریم افتاد و فهمیدم منشاا این موسیقی  چیه... طرف هم انگار از نگاه‌های تابلوی من فهمیده بود که صدا کنجکاوم کرده، به همین خاطر سریع دستش رو زیر مقنعه به طرف سیم برد تا صدای موسیقی تندی رو که داشت با سی دی من گوش می‌داد، کم کنه...<br />
از فکرایی که دربارش کرده بودم، خندم گرفته بود. نمی‌دونستم توی دلم به حالش تاسف بخورم یا سرزنشش کنم. اما بیشتر به حال خودم تاسف می‌خوردم که گول ظاهر این بنده خدا رو خوردم و چند دقیقه از وقتم رو صرف حسرت خوردن به حال اون کردم.<br />
راستی راستی روزگار اینجوری شده، یعنی گاهی وقتا بدون اینکه خودت بخوای خیلی زود و راحت در عرض چند ثانیه گول ظاهر متعادل بعضی‌ها رو می‌خوری. در حالیکه ممکنه خیلی‌هاشون باطن نامتعادلی داشته باشند. و یا ظاهر نامتعادل بعضی‌ها تو رو به قضاوت‌های عجولانه و نامتعادل وادار می‌کنه.<br />
این یک مثال کوچک و ملموس برای این بود که به تو یادآوری کنم: مواظب باشی اسیر ظواهر نشوی. گاهی ظاهر سازی بعضی‌ها، افکار ناصحیحی به ذهن من و تو می‌آره که حتی، عقاید و قضاوت‌های صحیح و موجه رو هم بی پشتوانه تلقی می‌کنیم. اینجور موقع‌هاست که باید به دور از احساس، از درک منطقی و استدلالی ذهنمون کمک بگیریم یا دست کم حرف اونایی که سعی دارند با استناد به دلایل معتبر و استدلال‌های منطقی، باطن نامتعادل این افراد رو برای ما رو کنند گوش کنیم. و در شناسایی زشت سیرتان یاریشان کنیم و همیشه از خدا بخواهیم که در این مواقع کمکمان کند تا با رجوع به عقلمان قضاوتی درست بکنیم، و بتوانیم فریب کاران ظاهر ساز را از نیک سرشتان، و همچنین دوستان را از دشمنان به راحتی تشخیص دهیم. همان طور که پیامبرمان از خدا می‌خواست:<br />
<strong>"اللهم ارنی الاشیا کما هی"</strong><br />
<strong>"خدایا چیزها را همان طور که هستند به من نشان بده."</strong></p>

<p></p>

<p><br />
<em><strong>پیوست: «می‌گویند یک دقیقه طول می‌کشد تا شخص خاصی را بیابی، یک ساعت تا او را ستایش کنی، یک روز تا دوستش بداری، اما یک عمر تا فراموشش کنی...»</strong></em></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دلتنگی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_24.html" />
<modified>2006-03-27T22:33:01Z</modified>
<issued>2006-02-24T16:03:30Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.804</id>
<created>2006-02-24T16:03:30Z</created>
<summary type="text/plain">وقتی شب‌ها و روزها از هم سبقت می‌گیرند تا نکند یکی از دیگری طولانی تر شود اما روزگار برای تو چون گردونه ثابتی باشد که گاه چرخش‌هایش نیز تکراری است... وقتی احساس کنی صفحه زندگیت عکسی دیگر از زاویه عمرت...</summary>
<author>
<name>najmeh</name>

<email>nsm_mh@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>وقتی شب‌ها و روزها از هم سبقت می‌گیرند تا نکند یکی از دیگری طولانی تر شود اما روزگار برای تو چون گردونه ثابتی باشد که گاه چرخش‌هایش نیز تکراری است...<br />
وقتی احساس کنی صفحه زندگیت عکسی دیگر از زاویه عمرت را در خود جای داده در حالی که تو هنوز فرسنگ‌ها تا پله‌های ترقی زندگیت فاصله داری ...<br />
وقتی چهارراه ذهنت از هر سو به یک بن بست ختم شود و تو پرسان پرسان و دوان دوان دنبال شکافی برای رهایی از حصار افکار ذهنت بگردی...<br />
وقتی قدم به قدم و نفس به نفس  خود را با انتهای دنیا همراه ببینی و جایگاه امید را در دست شیطان ناامیدی اسیر و در بند ببینی...<br />
وقتی رؤیاهای ناتمام ذهنت جای خود را به حقیقت‌ها و واقعیت‌ها دادند و آنگاه تو خود را در میان دریایی از بی‌خیالی‌های گذشته‌ات غوطه‌ور ببینی ...<br />
وقتی موسیقی درونت به نوای غم انگیز سکوت مبدل شد ...<br />
وقتی خود را اسیری میان افکار و عقاید و گفته‌های دیگران یافتی...<br />
وقتی احساس کردی که صدای جازهای غربی تو را قدم به قدم از رنگ‌های خداییت دور می‌کند...<br />
وقتی سال‌های گذشته عمرت را پوچ و بیهوده انگاری و خود را حقیری در میان بی‌نهایت مخلوقات بیابی...<br />
آنگاه است که از همیشه بیشتر نیاز به معبودت را در خود شعله‌ور می‌بینی. دوست داری فرسخ‌ها از تاریکی دور شوی و قدم به قدم به خدایت نزدیک شوی. می‌خواهی خدا را با امید و اخلاص فریاد بزنی و برای محبتش اشک بریزی. و با توکل و توسل روحت را از حصار مادیات بیرون بکشی و اینگونه منزل به منزل به خدایت نزدیک شوی.<br />
چه زیباست خدایی شدن وقتی با تمام وجود درمی‌یابی که برای جز خدا بودن تاریکی مطلق است. و تو می‌توانی با تمام اراده جوانیت و گام‌های استوار و افکار و عقاید محکمت هدفی الهی را در پیش بگیری. ذره ذره وجودت سرشار از ایمان به حق و عدالت و درستی شود و مصمم‌ تر از همیشه برای به پا داشتن ارزش‌هایت گام برداری. ارزش‌هایی که نسل اندر نسل آن را زنده نگه داشته‌اند و هم اکنون پرچم برافراشته‌ای که نشان این ارزش‌ها را تو بر دوش بگیری و طنین صدایت را نسل در نسل به گوش آیندگان برسانی.<br />
فراموش نکن که این کار شدنی است و تو می‌توانی...</p>

<p></p>

<p></p>

<p><em><strong>پیوست: « یادت باشه که یادت بدم که یادم بیاری که یاد تو از یادم بیرون نمیره. اینو یادت نره... »</strong></em></p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>در مورد هسته هستش</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_23.html" />
<modified>2006-02-17T04:38:31Z</modified>
<issued>2006-02-17T04:38:04Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.795</id>
<created>2006-02-17T04:38:04Z</created>
<summary type="text/plain">این همه لطف، محبت، ارادت و... خب دیگه این آمریکای بدبخت چی کار کنه تا عشقش رو به ما اثبات کنه و ما انقدر مرگ بر آمریکا نگیم؟ بده انقدر نگرانمونه که نمیخواد مبادا، خدای نکرده، زبون دشمنم لال ما...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>ehsan_motahari@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>این همه لطف، محبت، ارادت و... خب دیگه این آمریکای بدبخت چی کار کنه تا عشقش رو به ما اثبات کنه و ما انقدر مرگ بر آمریکا نگیم؟<br />
بده انقدر نگرانمونه که نمیخواد مبادا، خدای نکرده، زبون دشمنم لال ما مرضهای هسته ای بگیریم! <br />
ما که نمی دونیم انرژی هسته ای چقدر خطرناکه حالا میخواد بمب بشه یا نشه اصلاً هر کسی که در مورد انرژی هسته ای بدونه خودش برای خودش یه پا بمبه و صد البته بمب بودن خیلی واسه سلامتی ضرر داره بعد هم از اونجای که این مرض واگیرداره ممکنه کشورهای دیگه هم دچار بشن و بعد همه آدمهای دنیا مرض هسته بگیرند اونوقت آمریکای حیوونکی چه جوری یه تنه با این همه تروریست مبارزه کنه و مرضشون رو ریشه کن کنه؟<br />
بده داره پیشگیری میکنه که اپیدمی نشه؟ حالا که یکی پیدا شده که انقدر فداکاره که حاضره جون خودش رو به خطر بندازه و انرژی هسته ای تولید کنه و بعد در اختیار ضعیفترها قرار بده که اونها دیگه دستوشون آلوده نشه ما قدر نمی دونیم و هی عین بچه جیغ و داد می کنیم که ما خودمون میخوایم درست کنیم!<br />
آخه چرا لجبازی میکنیم؟ بچه (آمریکا) رو دق دادیم آخر از دست ما میره یکی از کلاهکهای هسته ای اسرائیل و بر میداره میزنه تو سر خودش ها!<br />
هان؟ میپرسی پس چرا موظب سلامتی عزیز دردونه اش اسرائیل نیست؟ اولاً که به ما چه مگه قرار ما همه چی رو بدونیم؟ دوم اینکه این نشون دهنده اوج فداکاری آمریکاست که برای نجات دنیا فقط از خودش و بچه اش مایه میذاره! دیدی هیچی نمیفهمیم؟<br />
بیچاره!! تازه خبر نداری که اگه قبول کنیم که انرژی هسته ای نداشته باشیم چقدر به نفعمون میشه که چون این یه قدم بزرگ میشه برای اینکه حذف هرگونه "هسته" مثلاً 4واحد درسی فیزیک هسته ای و آزمایشگاه یا کلاً از واحدهای درسی فیزیکیها حذف میشه یا به همشون مفتکی بیست میدن.<br />
کتابهای هسته دار از کتابخونه ها جمع میشه و کلی فضا باز میشه برای کتابهای دیگه.<br />
دست آخر تو یه عملیات ضربتی تمام میوه های هسته دار بدون هسته به بازار ارائه میشه اونوقت میدونی چقدر راخت میشیم! هلو بدون هسته! زردآلو بدون هسته! موز بدون هسته! هندوانه بدونه هسته، هرچند هندونه تخمه داره، به هر حال خداکنه اون رو هم حذف کنن!<br />
ها! دیدی چقدر هسته نداشتن چیز خوبیه؟ حالا هی برو داد بزن بگو :"انرژی هسته ای حق مسلم ماست!"</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>میدانم که من محکومم!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_22.html" />
<modified>2006-02-09T16:39:23Z</modified>
<issued>2006-02-09T16:39:05Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.782</id>
<created>2006-02-09T16:39:05Z</created>
<summary type="text/plain">گفت: ديشب با اين لات و لوتهاي محل دعوام شد شبهاي جمعه تا دير وقت تو كوچه حرف ميزنن و آهنگ ميذارن و مزاحم خواب مردم ميشن من نميفهمم مگه مردم آزاري جرم و خلاف نيست، مثلا حكومت اسلاميه، بايد...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>ehsan_motahari@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>گفت: ديشب با اين لات و لوتهاي محل دعوام شد شبهاي جمعه تا دير وقت تو كوچه حرف ميزنن و آهنگ ميذارن و مزاحم خواب مردم ميشن من نميفهمم مگه مردم آزاري جرم و خلاف نيست، مثلا حكومت اسلاميه، بايد بيان دستگيرشون كنند تعزير داره!<br />
گفتم: اگه بنا به اجراي تعزير باشه هربار شبهاي قدر و شبهاي عاشورا تاسوعا بايد تو و تمام هيئتها رو دستگير كنند، مگه  اينكه, اين عقيده غيراسلامي رو داشته باشي كه هدف وسيله رو توجيه ميكنه.<br />
گفت: اي بابا، شب قدر و شبهاي محرم كه جز احياي شعائر اسلاميه!<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>حواسمون باشه !</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_21.html" />
<modified>2006-02-05T14:46:27Z</modified>
<issued>2006-02-05T14:41:08Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.781</id>
<created>2006-02-05T14:41:08Z</created>
<summary type="text/plain">بسم الله االحق امروز در صدر اخبار خبرگزاری ها دوخبر تیتر شده بود اعتراض مسلمانان سراسر دنیا در برابر توهین به ساحت مقدس رسول اکرم و انتقال پرونده هسته ای ایران به شورای حکام اوضاع خیلی مشکوک است اولین بار...</summary>
<author>
<name>weblog_z_moosa</name>
<url>takapoo.parsiblog.com</url>
<email>z_moosa1383@yahoo.co.in</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p><strong>بسم الله االحق </strong><br />
امروز در صدر اخبار خبرگزاری ها دوخبر تیتر شده بود <br />
اعتراض مسلمانان سراسر دنیا در برابر توهین به ساحت مقدس رسول اکرم <br />
و <br />
انتقال پرونده هسته ای ایران به شورای حکام <br />
اوضاع خیلی مشکوک است <br />
اولین بار که خبر کاریکاتور روز نامه دانمارکی را شنیدم گفتم لابد می خواهند غیرت دینی مسلمانان را بسنجند و مسلما یک تو دهنی بزرگ خواهند خورد اما هر چه جلوتر می رویم و خشم مسلمانان بیشتر نمود پیدا می کند فکر دیگری در ذهنم تقویت می شود <br />
<em>چهار سال پیش در اولین سخنرانی های بوش بعد از حادثه برج های دو قلو صحبت از جنگ های صلیبی شد <br />
آن روز همه گفتند این لفظ عبارتی بود که بوش از سر نادانی به کار برده است ولی هر چه جلو تر می رویم می بینیم که پر بیراه هم نگفته است </em><br />
<strong>امروز سفارت دانمارک را در لبنان به آتش کشیده شده است </strong><br />
شبکه های خارجی مسلمانان نقاب پوش را در حال سوزاندن ساختمان و پتک کوبیدن به ستون هایش و در یک کلام تصیر خشونت نشان می دهند <br />
افکار جهان یک برداشت می کند <strong>" مسلمان تروریست است " </strong><br />
<em><strong>یک نظریه :</strong></em><br />
کاریکاتور روز نامه دانمارکی و مسابقه روزنامه سوئدی و...بهانه ای است تا بار دیگر با چسباندن انگ تروریست به اسلام شریف یک جنگ صلیبی دیگر راه بیا ندازند <br />
همچنان که پیش از این هم این کار را کرده اند<br />
اگرچه این روز ها دست خدا از آستین نامردها در آمده توهین اینها باعث اتحاد شیعه و سنی شده اما آگاهی مسلمانان امروز حرف اول را می زند </p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>من گفتم تو بگو</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_20.html" />
<modified>2006-02-01T23:25:28Z</modified>
<issued>2006-02-01T22:32:33Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.780</id>
<created>2006-02-01T22:32:33Z</created>
<summary type="text/plain">امتحانا و سوالاي سنگين، امتحانا و نمره‌هاي ننگين، امتحانا و تقلباي رنگين، امتحانا و دانشجوهاي غمگين، امتحانا و ...تموم شد....بالاخره تموم شد. با همه سختياش بالاخره تموم شد. اما اين امتحاناي نفس‌گير به مثال يه پس گردني محكم براي اونايي...</summary>
<author>
<name>najmeh</name>

<email>nsm_mh@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>امتحانا و سوالاي سنگين، امتحانا و نمره‌هاي ننگين، امتحانا و تقلباي رنگين، امتحانا و دانشجوهاي غمگين، امتحانا و ...تموم شد....بالاخره تموم شد. با همه سختياش بالاخره تموم شد.<br />
اما اين امتحاناي نفس‌گير به مثال يه پس گردني محكم براي اونايي بود كه در طول ترم درس نخونده بودن و يه تنبيه مفصل براي همه اونايي كه لاي جزوه‌هاي مبارك رو باز نكرده بودن و درس‌ها رو گذاشته بودن براي شب امتحان.<br />
البته يه چيزي رو مي‌دوني كمتر كسي پيدا ميشه كه با اين جور پس‌ گردنيا به راحتي ادب بشه....</p>

<p>                                                                           ******</p>

<p>چند هفته پيش توي مسابقه سيمرغ كه از شبكه 3 سيما با مجريگري «حسيني» پخش ميشه، مسئول آموزش دانشگاهمون رو ديدم!!!! كسي كه توي دانشگاه همه ازش مي‌ترسن و حساب مي‌برن. امضا و تاييد گرفتن ازش بلا و مصيبت بزرگيه. حنجره طلايي و فرياد‌هاي گوش نوازش هم براي خيليا آشناست.حالا توي مسابقه سيمرغ يكي از اعضاي اكتيو گروه سبز شده بود. باورم نمي‌شد، نميدوني چه بالا و پاييني مي‌پريد! قدر قدرت دانشگاه براي چند هزار تومن جايزه ناقابل مثل بچه‌هاي 13، 14 ساله از در و ديوار بالا مي‌رفت. هر باري كه ليز مي‌خورد و با مخ مي‌خورد زمين، به ياد همه اون داد و فريادايي كه تو دانشگاه سرمون مي‌كشيد دلمون خنك مي‌شد و مي‌تركيديم از خنده. فكر كن، با اون همه اقتدارش، توي مسابقه رفته بود شترمرغ كيش مي‌كرد. كسي كه تو دانشگاه همه رو سر كار مي‌ذاره و مي‌فرسته دنبال نخود سياه اون روز خودش رفته بود سر كار. شده بود يه فيلم طنز واسه همه. آخر سر هم گروهشون امتياز كم آورد و از مسابقه حذف شد. تا مدتي هم توي دانشگاه اين موضوع واسه همه سوژه خنده شده بود....<br />
مي‌دوني! وقتي خوب فكر مي‌كنم مي‌بينم دور و بر ما از اين آدم‌ها زياد پيدا مي‌شه. در پست‌هاي مختلف، چه در دانشگاه‌ها،و چه در مديريت‌هاي سياسي و اقتصادي و ...<br />
براي خيليا مديريت تبديل به يك «ژست رياست» شده كساني‌ كه بيشتر از آنكه به وظايفشون برسن به دنبال كسب اقتدار در حيطه مسئوليتشون هستن. غافل از اينكه ژست و دك و پز مانند يك ستون پوك و پوسيده، سست و ناپايداره و با هر تلنگر و ضربه كوچكي (مثل اين مسابقه سيمرغ) مي‌تونه فروبريزه و از بين بره و چيزي كه ماندنيست خدمتيست كه يه مقام مسئول در مقام خودش به ديگران مي‌كنه. سياست «مديريت مردمي» يا اصطلاحا مديريت بر قلب‌ها هم از اين موضوع نشات مي‌گيره، كه يه مدير خدمت كردن رو جايگزين اينجور رياست كردن بكنه....<br />
 به اميد روزي كه همه مديرا و مسئولا مردمي بشن...</p>

<p>                                                                           ******</p>

<p></p>

<p><br />
پيوست: دي رفت و باز نيايد، فردا را اعتماد نشايد،حال را غنيمت دان كه دير نپايد.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>بذارم حج؟</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_19.html" />
<modified>2006-01-29T16:21:12Z</modified>
<issued>2006-01-29T16:21:13Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.766</id>
<created>2006-01-29T16:21:13Z</created>
<summary type="text/plain">گفت: بعضيها چقدر عقلشون كمه كه هربار حج ميرن و پولشون رو ميريزن تو جيب عربها و عربها هم اون پول رو توآمريكا سرمايه گذاري ميكن، بعد از اونطرف 22بهمن ميرن راهپيمايي و مرگ بر آمريكا ميگن و به خيال...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>ehsan_motahari@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>گفت: بعضيها چقدر عقلشون كمه كه هربار حج ميرن و پولشون رو ميريزن تو جيب عربها و عربها هم اون پول رو توآمريكا سرمايه گذاري ميكن، بعد از اونطرف 22بهمن ميرن راهپيمايي و مرگ بر آمريكا ميگن و به خيال خودشون مشت محكمي به دهن آمريكا ميزنن، تا باشه از اين مرده بادها!<br />
گفتم: لا اقل از تو بهترند كه همون پول رو هربار از قيف دبي و آنكارا و آنتاليا ميريزي تو همون جيبها! <br />
هرچند كه تو گيج بازار ذهنم .....<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>رد پا</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_18.html" />
<modified>2006-01-25T05:41:20Z</modified>
<issued>2006-01-25T04:40:19Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.756</id>
<created>2006-01-25T04:40:19Z</created>
<summary type="text/plain">مي گويند دنيا محل گذر است ،که اگر من و تو آمده ايم بوده اند کسانی که رفته اند تا ما بيا ييم ... ما نيز خواهيم رفت تا ديگرانی ديگر بر جای ما بايستند ... آنچه در پايان می...</summary>
<author>
<name>weblog_z_moosa</name>
<url>takapoo.parsiblog.com</url>
<email>z_moosa1383@yahoo.co.in</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>مي گويند دنيا محل گذر است ،که اگر من و تو آمده ايم بوده اند کسانی که رفته اند تا ما بيا ييم ...<br />
ما نيز خواهيم رفت تا ديگرانی ديگر بر جای ما بايستند ...<br />
آنچه در پايان می ماند يک سوال است </p>

<p><strong>                                      <em><u>        آیا رسم امانت را به درستی به جا آورده ايم؟</u></em></strong></p>]]>
<![CDATA[<p>_____________________________________________________________________________________________</p>

<p>ظاهرا این آمریکا یی ها حاضر نیستند حضور ایران را در دنیا قبول کنند و به هر بهانه و طرفندی سعی در ضربه زدن به ما هستند <br />
اینبار سایت خبری cnn دست به يک نظر سنجی زده تا ایران را از بازی در جام حهانی منع کند <br />
توضيحات بیشتر را اينجا بخوانيد <a href="http://http://motale.parsiblog.com/">http://http://motale.parsiblog.com/</a></p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>یهودیهای بیچاره</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_17.html" />
<modified>2006-01-15T15:46:50Z</modified>
<issued>2006-01-15T15:46:10Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.751</id>
<created>2006-01-15T15:46:10Z</created>
<summary type="text/plain"> &quot;صهیون&quot; نام تپه ای در اورشلیم است که در گذشته برفراز آن قلعه ای به همین نام وجود داشته است به گفته کتاب مقدس این قلعه را حضرت داوود در حدود قرن دهم قل از میلاد فتح کرد و...</summary>
<author>
<name>maryam</name>

<email>ehsan_motahari@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p><br />
"صهیون" نام تپه ای در اورشلیم است که در گذشته برفراز آن قلعه ای به همین نام وجود داشته است به گفته کتاب مقدس این قلعه را حضرت داوود در حدود قرن دهم قل از میلاد فتح کرد و نام آن شهر را داوود گذاشت. بعدها این تپه به صورت نمادی برای اورشلیم و تمامی سرزمین اسرائیل در آمد و به صورت عنوانی برای آن سرزمین به کار رفت. و صهیونیسم جنبشی است که طرفدار بازگشت یهودیان به سرزمین فلسطین و ایجاد کشوری یهودیست.<br />
خلاصه اینکه در چند جای کتاب مقدس خداوند به یهودیان این سرزمین را وعده داده ولی به شرط آنکه یهودیان هم به عهد با خدا عمل کنند و اطاعت او را بکنند<br />
"من این سرزمین را به تو خواهم بخشید" (سفر پیدایش 7:5) <br />
"من عهد خود را تا ابد با تو و بعد از تو با فرزندانت نسل اندر نسل برقرار می کنم. من خدای تو هستم و خدای فرزندانت هم خواهم بود. تمامی سرزمین کنعان را که اکنون در آن غریب هستی تا ابد به تو و نسل تو خواهم بخشید و خدای ایشان خواهم بود . خدا به ابراهیم فرمود  وظیفه تو و فرزندانت و نسل بعد این است که عهد مرا نگاه دارید." (سفر پیدایش 7:17-11)<br />
خب با این بشارت خوبی که خدا به یهودیها داده میتونند به جای این همه جنگ و خون ریزی و بدنام کردن خودشون بشینن عبادت کنند و به عهد خدا عمل کنند. آخه یکی نیست به این بندگان خدا بگه زورکی که نمیشه وعده خدا رو ازش گرفت.<br />
طبق قرآن عهد خدا با بنی اسرائیل به شرح زیره:<br />
1-غیر خدا نپرستید<br />
2- به والدین و خویشان و یتیمان و مسکینان احسان کنید<br />
3- نماز اقامه دارید و زکات بپردازید<br />
4- خون یکدیگر را نریزید<br />
5- یکدیگر را از دیارتان بیرون نکنید (بقره 83-84)<br />
حالا جنبه های خصوصیش اصلا به ما ربط نداره وای با توجه به اینکه اسرائیلیها اصلا خون و خونریزی نمکنند و به علاوه هیچ کسی رو هم از خونه و سرزمینش بیرون نمی کنند عجیبه که هنوز وعده اللهی بر اونها محقق نشده! به احتمال زیاد این بندگان متدین خدا یا نمازشون رو اول وقت و با حضور قلب نمیخونند یا زکاتشون به دست اهلش نمیرسه وگرنه چرا تا الان باید ویلون و سرگردون تو بیابونهای بی سرزمینی باشند؟<br />
</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>آخر ترم كه ميشه...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_16.html" />
<modified>2006-01-08T15:41:50Z</modified>
<issued>2006-01-07T21:03:33Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.738</id>
<created>2006-01-07T21:03:33Z</created>
<summary type="text/plain">آخر ترم كه مي‌شه توي دانشگاه هياهويي به پا مي‌شه.دانشكده از هميشه شلوغ تر مي‌شه. اونايي كه هميشه كلاسارو دو در مي‌كردن، روزاي آخر از ترس حذف شدن و نمره نياوردن و از چشم استادا افتادن سر همه كلاسا حاضر...</summary>
<author>
<name>najmeh</name>

<email>nsm_mh@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>آخر ترم كه مي‌شه توي دانشگاه هياهويي به پا مي‌شه.</p><p>دانشكده از هميشه شلوغ تر مي‌شه. اونايي كه هميشه كلاسارو دو در مي‌كردن، روزاي آخر از ترس حذف شدن و نمره نياوردن و از چشم استادا افتادن سر همه كلاسا حاضر مي‌شن و يه جورايي هم به قول خودشون end بچه مثبتا مي‌شن...</p><p>آخر ترم كه مي‌شه پاچه خواري استادا رو كردن ودست به دامن اين استاد و اون استاد شدن و تعريف و تمجيد و حلاليت طلبيدن از استادا هم شروع مي‌شه...</p><p>آخر ترم كه مي‌شه كپي كردن جزوه‌ها و تكميل جزوهِ‌هاي نيمه تموم و صف‌هاي طويل جلوي اتاق تكثير دانشجويي هم شروع مي‌شه ...</p><p>آخر ترم كه مي‌شه دويدن دنبال اين تحقيق و اون پروژه شروع مي‌شه و بازار كپ زدن از تمرين‌هاي بچه درس خوناي كلاس براي گرفتن چند نمره بيشتر از استاد هم گرم مي‌شه...</p><p>آخر ترم كه مي‌شه تو سر كتاب و جزوه زدن و شب تا صبح بيدار موندن و لاي جزوه‌ها رو كمي تا قسمتي واكردن شروع مي‌شه ...</p><p>آخر ترم كه مي‌شه ترس از امتحان و افتادن و مشروط شدن و نمره نياوردن هم شروع مي‌شه ...</p><p>آخر ترم كه مي‌شه بچه مثبت شدن و با خدا رفيق شدن و حرم و امامزاده رفتن و دخيل بستن شروع مي‌شه...</p><p>آخر ترم كه مي‌شه دعاهاي مادر و توصيه‌هاي پدر و دلداري دادن‌هاي اعضاي خانواده هم شروع مي‌شه...</p><p>آخر ترم كه مي‌شه....بي خيال...تا ترم بعد خدا بزرگه....</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title></title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_15.html" />
<modified>2006-01-08T15:41:50Z</modified>
<issued>2006-01-05T05:07:33Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2006:/weblog//2.737</id>
<created>2006-01-05T05:07:33Z</created>
<summary type="text/plain">بسم الله الحقسلام...</summary>
<author>
<name>weblog_z_moosa</name>
<url>takapoo.parsiblog.com</url>
<email>z_moosa1383@yahoo.co.in</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>بسم الله الحق</p><p>سلام</p><p /><p />]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>دانشجو بيدار است...</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/post_14.html" />
<modified>2006-01-08T15:41:50Z</modified>
<issued>2005-12-31T11:46:46Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2005:/weblog//2.727</id>
<created>2005-12-31T11:46:46Z</created>
<summary type="text/plain">شايد سال‌هاي سال است كه دانشجويان و خانواده‌هاي آنان از افزايش بي‌رويه و سال به سال شهريه دانشگاه‌هاي آزاد و غير دولتي به ستوه آمده‌‌اند. هر سال در ابتداي سال تحصيلي مقالات و گزارش‌هاي متعددي از بحث شهريه‌هاي سنگين دانشگاه‌ها...</summary>
<author>
<name>najmeh</name>

<email>nsm_mh@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>شايد سال‌هاي سال است كه دانشجويان و خانواده‌هاي آنان از افزايش بي‌رويه و سال به سال شهريه دانشگاه‌هاي آزاد و غير دولتي به ستوه آمده‌‌اند. هر سال در ابتداي سال تحصيلي مقالات و گزارش‌هاي متعددي از بحث شهريه‌هاي سنگين دانشگاه‌ها از طريق مطبوعات و رسانه‌هاي عمومي پخش و منتشر مي‌شد. اما گويا اين اعتراضات طوفاني زود گذر بود كه مي‌آمد و مي‌رفت و خيلي زود تمام مي‌شد و هيچ مسئولي نيز به آن واكنشي نشان نمي‌داد يا اگر واكنشي هم بود حرف‌هاي تكراري و توجيه اينكه اگر اين افزايش سال به سال صورت نگيرد هزينه‌ها تامين نمي‌شود! و دانشجو هزينه دارد! و ...</p><p>شايد براي خيلي‌ها قصه اعتراض دانشجو تكراري شده بود و خيلي از مسئولين هيچگاه پاسخگويي به خواسته‌ها و مطالبات دانشجويان را از وظايف خود تلقي نمي‌كردند. گويا ديگر اين اعتراضات براي آن‌ها به يك امر عادي و معمولي تبديل شده بود.</p><p>در دولت‌هاي پيشين آن‌هايي كه از دانشجو و اعتراض دانشجويان براي خود نردبان ساختند و از آن بالا رفتند تا به بام ترقي و مقام دست يابند، همان‌هايي كه در بوق و كرنا كردند كه ما خواسته دانشجو را پاسخگو هستيم! و حق با دانشجوست!، همان‌ها دانشجو را به وضعي رساندند كه در ميان مشكلات دست و پا بزند و خود به تماشايش اكتفا كنند.</p><p>استخوان در گلو‌ها گير كرد، خيلي از اعتراض‌ها در حنجره‌ها خفه شد و از بين رفت خيلي از اين اعتراض‌ها به بغض‌هاي كهنه و بدون التيام تبديل شد. سال به سال آمار افسردگي در بين جوانان و دانشجويان بالا رفت، تكاپو براي يافتن كار‌ در ميان دانشجويان زياد شد. خيلي‌ها به دنبال يافتن مشاغل نيمه وقت و دانشجويي به هر دري زدند و بعضي از دانشجويان هم سراغ كارهايي رفتند كه شايد در شآن يك دانشجو نبود اما قسمتي از هزينه‌هاي سنگين و سرسام آور دانشگاه آن‌ها را تامين مي‌كرد. به دنبال يافتن پول بود كه كار شركت‌هاي هرمي چون گلدكوئيست هم در ميان دانشجويان رونق گرفت. خيلي از دانشجويان هم كه باهزار اميد و آرزو پا به دانشگاه گذاشتند پس از مدتي ديدند توان پرداخت هزينه‌هاي سنگين دانشگاه را ندارند و با سرخوردگي بسيا ر مجبور به انصراف دادن شدند.</p><p>شايد بالاترين واكنش‌ها از سوي مسئولين تخفيف‌هاي ناچيزي بود كه با بندو تبصره‌هاي فراوان فقط به تعداد كمي از دانشجويان تعلق مي‌گرفت و آن هم در صورت تعلق با دوندگي‌هاي بسيار از سوي دانشجو قابل دسترسي و تحقق يافتني بود.</p><p>اما به دنبال روي كار آمدن دولت جديد، بسياري از خواسته‌هايي كه شايد از نظر اكثر دانشجويان آرزويي دست نيافتني بود، تحقق يافت و به دنبال صحبت‌ها و پيگيري‌هاي مكرر رئيس جمهور بحث ساماندهي شهريه‌ دانشگاه‌هاي غير دولتي و آزاد هم به بحثي جدي تبديل شد و با وجود تاخير و ترديد در رسيدگي به موضوع كاهش شهريه‌ها از سوي برخي از مسئولين دانشگاه‌ها بالاخره تفاهم خواسته شده از سوي دولت و رئيس جمهور ميان مسئولين مختلف و وزارت علوم بوجود آمد و به دنبال آن طي جلسات متعدد و پر دغدغه شهريه‌ها ساماندهي شدند.</p><p>و اما اكنون كه مطالبات و خواسته‌هاي دانشجويان به امري جدي و مهم تبديل شده و با دقت و ظرافت تمام ازسوي رئيس جمهور بررسي و پيگيري مي‌شود، عده‌اي زبان به اعتراض گشوده‌اند كه اين كار دولت جديد يك كار سياسي است!!! علت آن دلسوزي و رسيدگي به خواسته‌هاي دانشجويان نبوده بلكه تنها فشار آوردن دولت بر روي عده‌اي از مخالفانشان كه جزء برخي از مسئولين دانشگاهي هستند بوده است!!!</p><p>اعتراض كنندگان اين امر همان طرفداران اصلاح طلبان هستند كه در طول سال‌هاي بسيار، از حمايت قشر جوان و دانشجو دم زدند تا حمايت جمعيت جوان را به سوي خود جلب كنند. اما در راه بازگشايي گره‌هاي موجود در زندگي جوانان حتي قدمي برنداشتند و حال كه مي‌بينند دولت جديد در مدت زمان كوتاهي كه روي كار آمده توانسته بسياري از خواسته‌هاي مردم و جوانان را برآورده سازد، گويي با اعتراضات بي موردشان مي‌خواهند كار دولت را سياسي و غير معقول جلوه دهند.غافل از اينكه دانشجويان ما بيدارند و خوب مي‌توانند دست‌هايي را كه از آستين حق بيرون آمده را از پرگويان پرادعا تشخيص دهند.</p><p>نسل سومي‌هاي امروز بيدارتر از آنند كه بازيچه سياسي كاري‌هاي سودجويان پرمدعا شوند. آن‌ها تفاوت مسئوليت‌ پذيري را با مطالبات سياسي به خوبي مي‌دانند و اجازه نمي‌دهندكه بار ديگر بعضي از سياسي كار‌ها آن‌ها را به مهره‌هايي براي رسيدن به مقاصد نامعقولشان تبديل كنند.</p>]]>

</content>
</entry>
<entry>
<title>وبلاگ نسل 3 در ايسنا</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nasle3.com/weblog/archives/_3.html" />
<modified>2006-01-08T15:41:50Z</modified>
<issued>2005-12-29T21:03:25Z</issued>
<id>tag:www.nasle3.com,2005:/weblog//2.723</id>
<created>2005-12-29T21:03:25Z</created>
<summary type="text/plain"><![CDATA[سرويس نگاهي به وبلاگها نگاهي هم به نوشته &quot;براي تو مي‌نويسم&quot; انداخت!http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-638885...]]></summary>
<author>
<name>nasle3</name>

<email>ehsan_motahari@yahoo.com</email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.nasle3.com/weblog/">
<![CDATA[<p>سرويس نگاهي به وبلاگها نگاهي هم به نوشته &quot;براي تو مي‌نويسم&quot; انداخت!</p><p><a href="http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-638885">http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-638885</a></p>]]>

</content>
</entry>

</feed>