« یادآوری | صٿحه اصلی | هرچه معبود پسندد زیباست »
یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۸۵
نگاه
داشتم از نماز خونه می اومدم بیرون خم شدم که کفش هام رو بپوشم یهویی سنگینی یه نگاه رو حس کردم زیر چشمی دیدم که یکی از استادام منو زیر نظر گرفته
دست و پاهام رو گم کردم نمی دونستم چطوری بند کفشم رو ببندم از ترس اینکه کار ضایعی نکنم افتادم رو دور اسلوموشن یه کفش پوشیدن ساده 5 دقیقه طول کشید
وقتی از نماز خونه اومدم بیرون با خودم فکر کردم :
واقعا اگه سنگینی نگاه خدا رو هم به همین خوبی حس می کردم باز هم می تونستم اینقدر راحت راست راست راه برم و گناه کنم
اللهم اجعل نور البصیره فی قلوبنا
آمین
نوشته شده توسط z_mدر ساعت ۱۰:۰۴
نظرخواهی
قشنگ بود
نویسنده: احسان در ساعت 2, 2006 09:29
باسمه تعالی
باحال بود
نویسنده: hossein در ساعت 15, 2006 12:44
salam matnet kheyli ghashang bod vali midoni chiye heyf ke ma hich vaght sanginiye negahe khoda ro hes nemikonim albate khodemon nemikhaym hes konim hamontori ke age to mikhasti mitonesti khodeto be on rah bezaniyo begi masalan ostadeto nadidi doroste???
نویسنده: nafise در ساعت 26, 2006 10:56
عشق و عاشقی بسیار زیاد شده تو شهر ما
نویسنده: ehsan در ساعت 28, 2006 08:00