« دلتنگی | صٿحه اصلی | نگاه »

پنجشنبه ۲۵ اسفند ۸۴

یادآوری

سوار اتوبوس شدم ازدحام زیادی بود. بعد ازمدتی له شدن و لای جمعیت از این ور به اون ور پاس شدن، یک جا برای نشستن پیدا کردم. اتوبوس توی یک ترافیک ستگین گیر کرده بود. من داشتم توی ذهنم یک جورایی برای خودم برنامه درسی می‌ریختم. در حالی که فکر درس‌های نخونده فکرم رو به خودش مشغول کرده بود، صدای ایتس ایتس ضعیفی از یک جاز قوی از فاصله‌ای دور به گوشم رسید و ذهنم رو دوباره به اتوبوس برگردوند. زیاد اهمیت ندادم و پیش خودم گفتم لابد طبق معمول صدای ضبط ماشین یکی از این الکی خوشاییست که اتفاقی توی ترافیک همجوار اتوبوس شده و ...
کنارم دختری نشسته بود که از ظاهر تابلوش و جزوه‌هایی که دستش بود می‌شد فهمید که دانشجوست. جزوش باز بود و مشغول مطالعه اون بود. نگاهی بهش انداختم. به قیافش می‌خورد که از اون بچه درس خونا باشه. به نظر خیلی غرق درس بود. چشم‌هاش پر از اضطراب بود. نگاهش توی صفحه‌های جزوش ثابت شده بود و هر چند دقیقه یکبار هم چشم‌هاش رو به اطراف می‌چرخوند و اطرافش رو بررسی می‌کرد. انگار همه کس و همه چیز رو می‌پایید. مثل کسی که چیزی رو قایم کرده باشه و از نگاه دیگران بترسه.
فضولیم گل کرده بود. سرم رو جلوتر بردم تا سرکی توی جزوش بکشم. درس فیزیک بود. وای همون مبحثی بود که من توش اشکال داشتم. مبحثی که برای من اونقدر سنگین شده بود که به جزوه‌هاش حتی نگاه هم نمی‌تونستم بیندازم، چه برسه به اینکه توی راه دانشگاه، اون هم توی اتوبوس اینجور غرق خوندنش بشم.
آهی کشیدم، توی دلم بدجوری بهش حسودیم شد. پیش خودم می‌گفتم: خوش به حالش! چه بچه درس خونی! حتما تا برسه دانشگاه همه این مبحث رو خونده و دوره کرده. چقدر خوبه که آدم به این خوبی قدر وقتش رو بدونه و سعی کنه از هر دقیقه اون به نحو احسن استفاده مفید بکنه. کاش من هم یه کم خودم رو عادت می‌دادم توی اتوبوس بتونم راحت درس بخونم و ...
توی همین فکرا بودم که احساس کردم صدای ایتس ایتس و اوپس اوپس جاز موسیقی قویتر شد. بیرون رو نگاه کردم. اتوبوس خیلی وقت بود از ترافیک خارج شده بود. جاده خلوت بود و هیچ ماشینی اطراف اتوبوس نبود. پس این صدا از کجا می‌اومد؟ داشتم با کنجکاوی تمام اطرافم رو بررسی می‌کردم که چشمم به سیم نازکی خورد که از زیر مقنعه دخترک بیرون اومده بود... تازه دوزاریم افتاد و فهمیدم منشاا این موسیقی چیه... طرف هم انگار از نگاه‌های تابلوی من فهمیده بود که صدا کنجکاوم کرده، به همین خاطر سریع دستش رو زیر مقنعه به طرف سیم برد تا صدای موسیقی تندی رو که داشت با سی دی من گوش می‌داد، کم کنه...
از فکرایی که دربارش کرده بودم، خندم گرفته بود. نمی‌دونستم توی دلم به حالش تاسف بخورم یا سرزنشش کنم. اما بیشتر به حال خودم تاسف می‌خوردم که گول ظاهر این بنده خدا رو خوردم و چند دقیقه از وقتم رو صرف حسرت خوردن به حال اون کردم.
راستی راستی روزگار اینجوری شده، یعنی گاهی وقتا بدون اینکه خودت بخوای خیلی زود و راحت در عرض چند ثانیه گول ظاهر متعادل بعضی‌ها رو می‌خوری. در حالیکه ممکنه خیلی‌هاشون باطن نامتعادلی داشته باشند