شنبه ۱۶ اردیبهشت ۸۵

هرچه معبود پسندد زیباست

یاران چه غریبانه رفتند از این خانه...
متاسفانه و در کمال اندوه و ناباوری خبردار شدیم رئیس نسل 3 در یک حادثه دلخراش، قاطی مرغا شده و همه مجردان را داغدار نمود.
لذا از تمامی بر و بچ رفقای فاب و مجرد هوادار خفن آن طفلک تقاضا می شود در این مصیبت عظما يك دقيقه سكوت فرمايند!
از طرف دوستداران همدانی!

نوشته شده توسط احسان مطهري در ساعت ۱۷:۱۲ | نظرخواهی (14)

یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۸۵

نگاه

داشتم از نماز خونه می اومدم بیرون خم شدم که کفش هام رو بپوشم یهویی سنگینی یه نگاه رو حس کردم زیر چشمی دیدم که یکی از استادام منو زیر نظر گرفته
دست و پاهام رو گم کردم نمی دونستم چطوری بند کفشم رو ببندم از ترس اینکه کار ضایعی نکنم افتادم رو دور اسلوموشن یه کفش پوشیدن ساده 5 دقیقه طول کشید
وقتی از نماز خونه اومدم بیرون با خودم فکر کردم :
واقعا اگه سنگینی نگاه خدا رو هم به همین خوبی حس می کردم باز هم می تونستم اینقدر راحت راست راست راه برم و گناه کنم
اللهم اجعل نور البصیره فی قلوبنا
آمین

نوشته شده توسط z_m در ساعت ۱۰:۰۴ | نظرخواهی (4)

پنجشنبه ۲۵ اسفند ۸۴

یادآوری

سوار اتوبوس شدم ازدحام زیادی بود. بعد ازمدتی له شدن و لای جمعیت از این ور به اون ور پاس شدن، یک جا برای نشستن پیدا کردم. اتوبوس توی یک ترافیک ستگین گیر کرده بود. من داشتم توی ذهنم یک جورایی برای خودم برنامه درسی می‌ریختم. در حالی که فکر درس‌های نخونده فکرم رو به خودش مشغول کرده بود، صدای ایتس ایتس ضعیفی از یک جاز قوی از فاصله‌ای دور به گوشم رسید و ذهنم رو دوباره به اتوبوس برگردوند. زیاد اهمیت ندادم و پیش خودم گفتم لابد طبق معمول صدای ضبط ماشین یکی از این الکی خوشاییست که اتفاقی توی ترافیک همجوار اتوبوس شده و ...
کنارم دختری نشسته بود که از ظاهر تابلوش و جزوه‌هایی که دستش بود می‌شد فهمید که دانشجوست. جزوش باز بود و مشغول مطالعه اون بود. نگاهی بهش انداختم. به قیافش می‌خورد که از اون بچه درس خونا باشه. به نظر خیلی غرق درس بود. چشم‌هاش پر از اضطراب بود. نگاهش توی صفحه‌های جزوش ثابت شده بود و هر چند دقیقه یکبار هم چشم‌هاش رو به اطراف می‌چرخوند و اطرافش رو بررسی می‌کرد. انگار همه کس و همه چیز رو می‌پایید. مثل کسی که چیزی رو قایم کرده باشه و از نگاه دیگران بترسه.
فضولیم گل کرده بود. سرم رو جلوتر بردم تا سرکی توی جزوش بکشم. درس فیزیک بود. وای همون مبحثی بود که من توش اشکال داشتم. مبحثی که برای من اونقدر سنگین شده بود که به جزوه‌هاش حتی نگاه هم نمی‌تونستم بیندازم، چه برسه به اینکه توی راه دانشگاه، اون هم توی اتوبوس اینجور غرق خوندنش بشم.
آهی کشیدم، توی دلم بدجوری بهش حسودیم شد. پیش خودم می‌گفتم: خوش به حالش! چه بچه درس خونی! حتما تا برسه دانشگاه همه این مبحث رو خونده و دوره کرده. چقدر خوبه که آدم به این خوبی قدر وقتش رو بدونه و سعی کنه از هر دقیقه اون به نحو احسن استفاده مفید بکنه. کاش من هم یه کم خودم رو عادت می‌دادم توی اتوبوس بتونم راحت درس بخونم و ...
توی همین فکرا بودم که احساس کردم صدای ایتس ایتس و اوپس اوپس جاز موسیقی قویتر شد. بیرون رو نگاه کردم. اتوبوس خیلی وقت بود از ترافیک خارج شده بود. جاده خلوت بود و هیچ ماشینی اطراف اتوبوس نبود. پس این صدا از کجا می‌اومد؟ داشتم با کنجکاوی تمام اطرافم رو بررسی می‌کردم که چشمم به سیم نازکی خورد که از زیر مقنعه دخترک بیرون اومده بود... تازه دوزاریم افتاد و فهمیدم منشاا این موسیقی چیه... طرف هم انگار از نگاه‌های تابلوی من فهمیده بود که صدا کنجکاوم کرده، به همین خاطر سریع دستش رو زیر مقنعه به طرف سیم برد تا صدای موسیقی تندی رو که داشت با سی دی من گوش می‌داد، کم کنه...
از فکرایی که دربارش کرده بودم، خندم گرفته بود. نمی‌دونستم توی دلم به حالش تاسف بخورم یا سرزنشش کنم. اما بیشتر به حال خودم تاسف می‌خوردم که گول ظاهر این بنده خدا رو خوردم و چند دقیقه از وقتم رو صرف حسرت خوردن به حال اون کردم.
راستی راستی روزگار اینجوری شده، یعنی گاهی وقتا بدون اینکه خودت بخوای خیلی زود و راحت در عرض چند ثانیه گول ظاهر متعادل بعضی‌ها رو می‌خوری. در حالیکه ممکنه خیلی‌هاشون باطن نامتعادلی داشته باشند. و یا ظاهر نامتعادل بعضی‌ها تو رو به قضاوت‌های عجولانه و نامتعادل وادار می‌کنه.
این یک مثال کوچک و ملموس برای این بود که به تو یادآوری کنم: مواظب باشی اسیر ظواهر نشوی. گاهی ظاهر سازی بعضی‌ها، افکار ناصحیحی به ذهن من و تو می‌آره که حتی، عقاید و قضاوت‌های صحیح و موجه رو هم بی پشتوانه تلقی می‌کنیم. اینجور موقع‌هاست که باید به دور از احساس، از درک منطقی و استدلالی ذهنمون کمک بگیریم یا دست کم حرف اونایی که سعی دارند با استناد به دلایل معتبر و استدلال‌های منطقی، باطن نامتعادل این افراد رو برای ما رو کنند گوش کنیم. و در شناسایی زشت سیرتان یاریشان کنیم و همیشه از خدا بخواهیم که در این مواقع کمکمان کند تا با رجوع به عقلمان قضاوتی درست بکنیم، و بتوانیم فریب کاران ظاهر ساز را از نیک سرشتان، و همچنین دوستان را از دشمنان به راحتی تشخیص دهیم. همان طور که پیامبرمان از خدا می‌خواست:
"اللهم ارنی الاشیا کما هی"
"خدایا چیزها را همان طور که هستند به من نشان بده."


پیوست: «می‌گویند یک دقیقه طول می‌کشد تا شخص خاصی را بیابی، یک ساعت تا او را ستایش کنی، یک روز تا دوستش بداری، اما یک عمر تا فراموشش کنی...»

نوشته شده توسط نجمه‌السادات مولايي در ساعت ۱۹:۰۹ | نظرخواهی (4)

جمعه ۵ اسفند ۸۴

دلتنگی

وقتی شب‌ها و روزها از هم سبقت می‌گیرند تا نکند یکی از دیگری طولانی تر شود اما روزگار برای تو چون گردونه ثابتی باشد که گاه چرخش‌هایش نیز تکراری است...
وقتی احساس کنی صفحه زندگیت عکسی دیگر از زاویه عمرت را در خود جای داده در حالی که تو هنوز فرسنگ‌ها تا پله‌های ترقی زندگیت فاصله داری ...
وقتی چهارراه ذهنت از هر سو به یک بن بست ختم شود و تو پرسان پرسان و دوان دوان دنبال شکافی برای رهایی از حصار افکار ذهنت بگردی...
وقتی قدم به قدم و نفس به نفس خود را با انتهای دنیا همراه ببینی و جایگاه امید را در دست شیطان ناامیدی اسیر و در بند ببینی...
وقتی رؤیاهای ناتمام ذهنت جای خود را به حقیقت‌ها و واقعیت‌ها دادند و آنگاه تو خود را در میان دریایی از بی‌خیالی‌های گذشته‌ات غوطه‌ور ببینی ...
وقتی موسیقی درونت به نوای غم انگیز سکوت مبدل شد ...
وقتی خود را اسیری میان افکار و عقاید و گفته‌های دیگران یافتی...
وقتی احساس کردی که صدای جازهای غربی تو را قدم به قدم از رنگ‌های خداییت دور می‌کند...
وقتی سال‌های گذشته عمرت را پوچ و بیهوده انگاری و خود را حقیری در میان بی‌نهایت مخلوقات بیابی...
آنگاه است که از همیشه بیشتر نیاز به معبودت را در خود شعله‌ور می‌بینی. دوست داری فرسخ‌ها از تاریکی دور شوی و قدم به قدم به خدایت نزدیک شوی. می‌خواهی خدا را با امید و اخلاص فریاد بزنی و برای محبتش اشک بریزی. و با توکل و توسل روحت را از حصار مادیات بیرون بکشی و اینگونه منزل به منزل به خدایت نزدیک شوی.
چه زیباست خدایی شدن وقتی با تمام وجود درمی‌یابی که برای جز خدا بودن تاریکی مطلق است. و تو می‌توانی با تمام اراده جوانیت و گام‌های استوار و افکار و عقاید محکمت هدفی الهی را در پیش بگیری. ذره ذره وجودت سرشار از ایمان به حق و عدالت و درستی شود و مصمم‌ تر از همیشه برای به پا داشتن ارزش‌هایت گام برداری. ارزش‌هایی که نسل اندر نسل آن را زنده نگه داشته‌اند و هم اکنون پرچم برافراشته‌ای که نشان این ارزش‌ها را تو بر دوش بگیری و طنین صدایت را نسل در نسل به گوش آیندگان برسانی.
فراموش نکن که این کار شدنی است و تو می‌توانی...

پیوست: « یادت باشه که یادت بدم که یادم بیاری که یاد تو از یادم بیرون نمیره. اینو یادت نره... »

نوشته شده توسط نجمه‌السادات مولايي در ساعت ۱۹:۳۳ | نظرخواهی (8)

جمعه ۲۸ بهمن ۸۴

در مورد هسته هستش

این همه لطف، محبت، ارادت و... خب دیگه این آمریکای بدبخت چی کار کنه تا عشقش رو به ما اثبات کنه و ما انقدر مرگ بر آمریکا نگیم؟
بده انقدر نگرانمونه که نمیخواد مبادا، خدای نکرده، زبون دشمنم لال ما مرضهای هسته ای بگیریم!
ما که نمی دونیم انرژی هسته ای چقدر خطرناکه حالا میخواد بمب بشه یا نشه اصلاً هر کسی که در مورد انرژی هسته ای بدونه خودش برای خودش یه پا بمبه و صد البته بمب بودن خیلی واسه سلامتی ضرر داره بعد هم از اونجای که این مرض واگیرداره ممکنه کشورهای دیگه هم دچار بشن و بعد همه آدمهای دنیا مرض هسته بگیرند اونوقت آمریکای حیوونکی چه جوری یه تنه با این همه تروریست مبارزه کنه و مرضشون رو ریشه کن کنه؟
بده داره پیشگیری میکنه که اپیدمی نشه؟ حالا که یکی پیدا شده که انقدر فداکاره که حاضره جون خودش رو به خطر بندازه و انرژی هسته ای تولید کنه و بعد در اختیار ضعیفترها قرار بده که اونها دیگه دستوشون آلوده نشه ما قدر نمی دونیم و هی عین بچه جیغ و داد می کنیم که ما خودمون میخوایم درست کنیم!
آخه چرا لجبازی میکنیم؟ بچه (آمریکا) رو دق دادیم آخر از دست ما میره یکی از کلاهکهای هسته ای اسرائیل و بر میداره میزنه تو سر خودش ها!
هان؟ میپرسی پس چرا موظب سلامتی عزیز دردونه اش اسرائیل نیست؟ اولاً که به ما چه مگه قرار ما همه چی رو بدونیم؟ دوم اینکه این نشون دهنده اوج فداکاری آمریکاست که برای نجات دنیا فقط از خودش و بچه اش مایه میذاره! دیدی هیچی نمیفهمیم؟
بیچاره!! تازه خبر نداری که اگه قبول کنیم که انرژی هسته ای نداشته باشیم چقدر به نفعمون میشه که چون این یه قدم بزرگ میشه برای اینکه حذف هرگونه "هسته" مثلاً 4واحد درسی فیزیک هسته ای و آزمایشگاه یا کلاً از واحدهای درسی فیزیکیها حذف میشه یا به همشون مفتکی بیست میدن.
کتابهای هسته دار از کتابخونه ها جمع میشه و کلی فضا باز میشه برای کتابهای دیگه.
دست آخر تو یه عملیات ضربتی تمام میوه های هسته دار بدون هسته به بازار ارائه میشه اونوقت میدونی چقدر راخت میشیم! هلو بدون هسته! زردآلو بدون هسته! موز بدون هسته! هندوانه بدونه هسته، هرچند هندونه تخمه داره، به هر حال خداکنه اون رو هم حذف کنن!
ها! دیدی چقدر هسته نداشتن چیز خوبیه؟ حالا هی برو داد بزن بگو :"انرژی هسته ای حق مسلم ماست!"

نوشته شده توسط مريم آزموده‌فر در ساعت ۰۸:۰۸ | نظرخواهی (7)

پنجشنبه ۲۰ بهمن ۸۴

میدانم که من محکومم!

گفت: ديشب با اين لات و لوتهاي محل دعوام شد شبهاي جمعه تا دير وقت تو كوچه حرف ميزنن و آهنگ ميذارن و مزاحم خواب مردم ميشن من نميفهمم مگه مردم آزاري جرم و خلاف نيست، مثلا حكومت اسلاميه، بايد بيان دستگيرشون كنند تعزير داره!
گفتم: اگه بنا به اجراي تعزير باشه هربار شبهاي قدر و شبهاي عاشورا تاسوعا بايد تو و تمام هيئتها رو دستگير كنند، مگه اينكه, اين عقيده غيراسلامي رو داشته باشي كه هدف وسيله رو توجيه ميكنه.
گفت: اي بابا، شب قدر و شبهاي محرم كه جز احياي شعائر اسلاميه!

نوشته شده توسط مريم آزموده‌فر در ساعت ۲۰:۰۹ | نظرخواهی (3)

یکشنبه ۱۶ بهمن ۸۴

حواسمون باشه !

بسم الله االحق
امروز در صدر اخبار خبرگزاری ها دوخبر تیتر شده بود
اعتراض مسلمانان سراسر دنیا در برابر توهین به ساحت مقدس رسول اکرم
و
انتقال پرونده هسته ای ایران به شورای حکام
اوضاع خیلی مشکوک است
اولین بار که خبر کاریکاتور روز نامه دانمارکی را شنیدم گفتم لابد می خواهند غیرت دینی مسلمانان را بسنجند و مسلما یک تو دهنی بزرگ خواهند خورد اما هر چه جلوتر می رویم و خشم مسلمانان بیشتر نمود پیدا می کند