رستگاري در اتاق عمل! |
در خواب هم انتظار من پيوسته است چشمي باز است و چشم ديگر بسته است با پانزده آمدي مبارك عددي است زيرا كه شبيه گنبد و گلدسته است هركس اينجا زعشق نامي دارد بر درگاه شما سلامي دارد در عشق...... بمب هاي هدايت شونده اشتباه نمي كنند تانك هاي مركاوا اشتباه نمي كنند و آقاي حقوق بشر روسفيد خواهد ماند در لبنان هيچ يك از اهداف غيرنظامي آسيب نديده است اينجا نوزادان كفن پوش به دنيا مي آيند و جهاد...... شرم الشيخ كوفه است و جنوب، نينوا! دارد جنوب شبيه كربلا مي شود مديترانه، فرات است فرات، عباي توست! براي اين همه زخمي براي اين همه بي كفن تنها رداي مهربان تو مانده است! ¤¤¤ ... اوضاع روزگار بد نيست...... ... ناگهان ابر بهاري چهره در مهر كشيد و زمين از قبل بارش آن، نمي از عشق چشيد عشق آمد؛ واژه ها تكثير شد عشق آمد؛ غصه ها تقصير شد خواب من تعبير شد عالمي تطهير شد بعد آن صحراي...... خدا براي زمين تحفه اي ثمين آورد به جاست اينكه تو را روي ذواليمين آورد بدون شائبه در بوستان قدم زده اي كه گل ز فرط خجالت به چهره چين آورد و بعد سرخ شد و پشت برگ ها پنهان...... باغ رضوان جايي است كه مادربزرگ، نفس هاي تولد تازه مي كشد و تكرار مي كند كودكي قصه هايش را براي كودكي خاك ها كه روي زانوانش نشسته اند جايي كه كودكي ام روزگاري روي آن نشسته بود محدثه رضايي...... نمي دانم كه لايق بر تشرف بوده ام يا نه نمي دانم صفايي كردم اندر خانه ات يا نه نمي دانم پر از تو خالي از خود گشته ام يا نه نمي دانم من آن مهمان خوبت بوده ام يا...... سلام! خوش آمدي. اين دل هميشه جاي مهمانهاي عزيزي مثل "تو"ست. اين دل عطر حضور تو را و صداي آهنگين قدمهاي تو را كم داشت كه آمدي و ثروت دنيا را يك جا ريختي توي دامناش! خيلي وقت بود از...... ديشب بود همين ديشب الهه ي الهام بر فرود آمد و گفت: جهان پلي ست كه بيش از يكبار تو را مجال عبور نيست؛ پس درياب! كه تركيب تو تجزيه خواهد شد درياب... اميرعلي مصدق...... می خواستم قصه بنوسم. نمی دانم چی شد که نقش اول داستانم در را محکم بست و قهر کرد. من هر روز می رفتم منت کشی قهرمان داستان نانوشته…و او انگار نه انگار که گوشی دارد ودلی.گفتم همین یکبار را...... از شانه اش شكوفه مي ريزد، مردي كه وسعتش بهاراني ست مي آيد از غبار آن سوها، در يك شبي كه ترد و باراني ست بر تك درخت جاده مي بندد، اسب سپيد و خسته خود را مي خواند آه...... توسعي كن كه دلت ساده از رقم گردد «كه دل چو پاك شد ز نفس، جام جم گردد1» ... و پيش از آنكه دلم بي تو متهم گردد ... و پشت من كه نباشم دوباره خم گردد شما بگو كه...... مي باريديم من و ابر تو و كوچه هر دو مرطوب دست هاي تو نرم نرمك اشكهايم را برمي داشت و دستي نبود براي تسكين دل بي قرار دل ابر! فريبا داوودي...... باز آ، باز آمدن سنگپاره به خواب كوه شرط ساده اي دارد يكي بگويد اين برف بي هزاره از شكوفه كشان پروانه كي... كي خسته خسته كي خواهد شد؟! تنها ريگزاران دامنه مي دانند در هجراني اين هوا واي چه...... مي خواهم با تو سخن بگويم از اهرام راويان سي قرن انتظار از جغرافياي زخم و از زمين كه گاهواره دردهاي نيلي ست از (دون خوان) و از سرخپوستان اين نسل مظلوم كه تعداد كشتگانشان از زنده ها بيشتر است...... |